زلزله

خرید بک لینک

یادمه تهران که زلزله اومده بود ... همینجوری که زمین میلرزید و زهره تو چارچوب در وایساده بود میگفت ریحانه بیا بیرون ..... من بُهت زده نشسته بودم رو تختم و فکر میکردم اگر تکون بخورم یا حتی با حرف زدنم ممکنه لرزهی زمین بیشتر بشه .... و نمیدونم چرا مطمئن بودم اگر ساکت و ساکن باشم همه چی بزودی تموم میشه ...... شاید خندهدار باشه اما حتی نمیتونستم واضح و بلند حرف بزنم ..... در مقابل اصرار زهره برای بلند شدن فقط زیر لب و آروم گفتم "بشین .... الان تموم میشه!...."...... و نشستم تا تموم شد!...........

نمیدونم قصهی الانم چقدر شبیه اونموقعست ..... اما جاییم که حتی با اینکه برنامه میریزم ولی احساس میکنم حتی سفر نباید برم ....... تکون نباید بخورم ..... یه زمانی مطمئن بودم به زندهگی و لمس لذتهاش ..... این اواخر مطمئن بودم به اینکه باید نقطهی پایان رو گذاشت و اصل رستگاری در همینه که تو بر اساس غریزهی حیوانیت بر میلِ به بقا عمل نکنی و بتونی تمومش کنی ........ و الان از هیچ چیز مطمئن نیستم ...... فقط نشستم ... حتی منتظر هیچ اتفاقی نیستم ...... انگار چه برای زنده بودن و چه برای مردن انقدر به در و دیوار کوبیدم که الان فقط خیره و ساکت و ساکن قفط زُل زده به یه کنج و تو تاریک روشن نشستم .......... بی هیچ احساسی ..... بی هیچ حرکتی ..... بی هیچ خواست و حتی فکری!......... فقط نشستم ......

دیگر منتظر کسی نیستم

هر که آمد

ستارهای از رویاهام دزدید

هر که آمد

سفیدی از کبوترام چید

هر که آمد

لبخند از لبهایم برید

منتظر کسی نیستم .....

از سر خستگی در این ایستگاه نشستهام .........

رسول یونان

فیلم Safe 1995 رو حتما ببینید ..... دو روزه بدجوری مغزمو درگیر کرده ........ نه درگیر خودش .... درگیر خودم ......

من نه منم........

ما را در سایت من نه منم..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 11:08

صفحه بندی