بیرنگترین خاکستری!

خرید بک لینک

نمیدونم دوباره نوشتن درسته یا غلط .... نمیدونم چقدر میتونم به خودم اجازه بدم مثل گذشته بدونِ بازبینی فقط هرچی تو ذهنم میچرخه رو ثبت کنم ...... نمیدونم چقدر توان تمرکز برام مونده اصلا .....

بگذریم .....

به دو دلیل باز نوشتنم شروع شد امشب ..... یکسالی که گذشت .... نمیگم سخت گذشت اما خییییییییلی پربار بود ... انقدر که گاهی شاخههارو خم میکرد و حتی شکست .... اما خب ... بازم نمیتونم عنوانِ "سخت" بهش بدم ..... چون میدونم که روزهای خیلی بدتری میتونست باشه ..... برای همین فقط میگم پربار .... خیلی چیزا شکست ... خیلی چیزا ساخته شد ..... و اون ریحانه ی سرسخت و سفت الان مثل موم نرم شده ..... بی ذوق شده .... دیگه نمیجنگه ..... و اینو هنوز خیلی از اطرافیان و بخصوص خانوادهش باور نمیکنن .... با اینکه علنا میگه .... اما باور نمیشه ..... حق هم دارن ..... سی و یک سال یه جور معرفی شدم و تو یکسال اخیر شاید منم بودم باور نمیکردم این تغییر و این خستگی رو .....

درهرحال ..... انقدر نبودم و میخوام حرف بزنم که هی حرف تو حرف میشه ..... داشتم میگفتم که به دو دلیل امشب اینجا باز شد و دوباره نوشتم ..... یکی اینکه الان دیگه حقیقتا با هیییییییچکس حرف نمیزنم از آنچه که هر روز و هر لحظه در من اتفاق میفته ..... چیزایی که سه روز منو خیره میکنه، غرقِ تحلیلی بی سر و ته ...... چیزایی که هر روز ممکنه با اونی که دیروز در من بوده تناقض داشته باشه ..... خلاصه اینکه تنهام ..... عمیقا تنهام .... و خب از اونجایی که باید حرف بزنم وگرنه میمیرم! پس دوباره پناهنده شدم به اینجا .....

و دلیل دوم اینکه تو دورهایام مثل دورهی گذار!.... یه روزها و احساسات و تفکراتیه که هرچقدر هم تهی و بی نتیجه باید ثبت بشه .... تا اگر خدایی نکرده ده سال دیگه زنده بودم این روزا یادم بیاد که چطوری گذشت ...................

الان مدتیه ذهنم درگیر حقیقت و واقعیت و دروغ و این چیزاست ..... و به این نتیجه رسیدم اصلا "حقیقت" یا "حق"ی وجود نداره!.... فقط دوره به دوره یک موضوع مشخص بر حسب هزار و یک قصه ی درونی و بیرونی عنوانِ حقیقت، واقعیت یا دروغ میگیره ...... مثل "خوب" یا "بد"ی که الان واقعا فکر میکنم واژههای فرمایشی و موقت و گولزننده و بیخودی هستن ..... چون نه "بد" وجود داره نه "خوب"!.......

بعنوان حاکمِ اسبق و مطلقِ صفرها و صدها این نقطهای که الان هستم رسیدن بهش خیلی درد داشته!...... راحت نبوده .... جایی که شاید بقیه از اول توش بودن .....

دیگه "خدا" برام تعریفی نداره ..... "او"یی نیست که مخاطب عاشقانهترین و زلالترینهای من باشه ..... فقط منم .... اگر خدایی هم باشه در روحِ من تعریف میشه ...... و تمامِ قدرتی که برای "او" متصور بودم در منِ ...... بی اینکه بلد باشم ازش استفاده کنم ..... انگار یه وسیلهی الکترونیکی که مالِ هزار سالِ آیندهست رو الان بدن دستت ..... ممکنه ارزشمندترین باشه و تو چون نمیدونیش در بهترین حالت بعنوان اسباببازی بچهت ازش استفاده کنی .....

هنوز تعادل برقرار کردن بین عقل و احساس برام سخته .... هنوز انگار تازه شناختمشون و فهمیدم عقل و احساس دارم و نمیدونم کاربرد هرکدوم کجاست!.....

تنهام .... ولی انقدر که تو دورههای مختلف گریهش کردم الان دیگه احساسی بهش ندارم ...... ناراحتم نمیکنه .... انگار تسلیم شدهم .................

وقتی هرلحظه آمادهای برای مُردن ..... و حتی روزهایی انگار دنبال بهونهای براش .... زندگی حالِ دیگهای میگیره ..... خرتر میشی!.... ولی نه از جنس جنگ و جسارتی که قبلا داشتم ..... یه بیتفاوتی و گورِ بابای خاصی تو همه چیز میره که انگار سستت میکنه .... انگار اصلا میخوای که خیلی چیزا نشه ..... انگار فقط داری بازی بازی میکنی و وقتکشی میکنی که بگذره .......

روزهای جالبیه .....

امشب همینارو باید میگفتم انگار ..... تموم شدم برا امشب ....

من نه منم........

ما را در سایت من نه منم..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

صفحه بندی