فقط میدونم احتیاج دارم که بنویسم .... بی سر و ته .... ولی دلم میخواد یه جایی این روزهام تو این دنیای وسیییییعِ مجازی ثبت بشه ..... شاید یه روزی یه جایی یه کسی خوند و براش حالِ خوب داشت ..... حتی اگر حالِ خراب منو میخونه ....
الان دو هفته ای هست کرونا هممونو درگیر خودش کرده ..... قرنطینه ی خانگی .... البته برای اونایی که یه ذره اهمیت میدن به نکاتی که توصیه میشه برای رفتنش ..... درست دو روز قبل از خبر کرونا بابا سکته کرد ....... حالِ من نگفتنی ...... سه روز حتی بیمارستان نرفتم و با کسی تماس نگرفتم .... فقط نشسته بودم رو تختم ..... افقی میشدم و میخوابیدم و باز بلند میشدم و مینشستم ..... بی گریه .... بی حرف .... بی هیچ چیز و هیچکس ....... روزایی که تمام سطح محکمی که زیر پام احساس میکردم ریخت ..... و شاید میترسیدم اگر از جام تکون بخورم سقوط میکنم به چاهی که ته نداره ..............
بد موقعی این کرونا اومد ..... در تلاش بودم با خالی شدنی که از سکته ی بابا سراغم اومده مبارزه کنم و کاری رو شروع کنم که کرونا زد در همه ی کارارو تخته کرد ....... و من موندم و فکر به آینده ای که ازش میترسم .... گذشته ای که ازش بیزارم ..... و حال ی که ندارم .......... افسرده م ...... جلسات دو هفته یکبارِ مشاوره م سر جای خودشه ..... اما عمق خالی بودنم بیشتر از این حرفاست گویا ..... که هرچی مشاور با بیل خاک میریزه پر نمیشه ....... نمیدونم چه سماجتی هست برای اینکه امروز رو به فردا برسونم و زنده باشم ...... هفته ی اخیر روزانه بیشتر از 10 ساعت از زندگیم به بازی با موبایل گذشته ..... روزهایی که قرار بود به شروع کار و خوندن برای ارشد طی بشه ...... یه علت دیگه ای که ثبت میکنم اینه که اگر روزی روزگاری در آینده رسیدم به نقطه ای که الان تو ذهنمه ..... یادم نره چه روزایی بهم گذشته ...... فراموشکارم ..... بهتره ثبت بشه .......
امروز مشاورم مضمون حرفش توصیه به این بود که با خودم حرف بزنم ..... اسم خدایی رو آورد که مدتهاست اصلا حسش نمیکنم اگرم هست!..... منو برد به سالهای دور ..... سالهای قبل از اون دو سالِ لعنتی ..... سالهایی که پدر برام بت بود و خدا خداییش رو میکرد و منو رو تخت روان میبرد و میاورد ...... پام به زمین نمیرسید .... مطمئن بودم تو بغلش به هرچی خوبیه میرسم ..... راحت و آسوده بودم ...... همون روزا بود که صفحههای سررسیدم با "سلام ریحان" شروع میشد و با "دوستت دارم" تموم میشد تا فرداش ................... امروز قاطعانه گفتم اینکارو نمیکنم ... حتی الان که اومدم اینجا مینویسم .... میبینی؟.... مخاطب حرفا من نیستم ..... انگار یکی نشسته جلوم و دارم براش تعریف میکنم ..... حتی به مشاورم گفتم یادم نمیاد آخرین باری که تو آینه به خودم "نگاه" کردم کی بوده ...... و البته که حاضر نیستم انجامش بدم ...... میدونی ..... نمیدونم چرا ..... نمیدونم قهرم، متنفرم، شرمندهم یا چی .... فقط میدونم هرگز و هرگز دلم نمیخواد جمله ای با "سلام ریحان " شروع بشه ...... و هرگز و هرگز قصدی نمیکنم برای نگاه کردن به چشمام و صورتم تو آینه ..... حتی الان که مینویسم از تجسم لحظهایش حالم درهم میشه ...... غم، اضطراب ... نمیدونم .......
بدبختیِ بزرگیه که من هیچوقت برای احساسات درونیم اسم مناسب رو نمیتونم پیدا کنم .......
البته تنها حسی که میتونم این روزا روش اسم بزارم خشمه ..... بخشیش رو میدونم از کجا میاد و بخشیش رو نمیدونم ..... فقط میدونم سرشارم ..... از اضطراب ..... از خشم ............ که نیاز به گفتن نداره که هردوش حال آدمو بد میکنه ...... از غم و نفرت بدتره بنظرم ...... یه تشویشِ درونی و دائمی با خودش داره که نمیدونی چطوری میتونی مدیریتش کنی یا باهاش طرف بشی .........
تموم شد ...
امشب همین ......
من نه منم........
ما را در سایت من نه منم..... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 94