مرغ ِ باغ ِ ملکوته ..............................
نمیگم خدا رسوند و باز دقیقه نود به دادم رسید ..... چون دیگه به هیچی اگر نگم باور ندارم مثل گذشته نیستم .... شاید ته تهای وجودم باشه .... ولی در ظاهر کمرنگ و کمرنگتر شده .....
بگذریم .... اصل مطلب ....
موجودی ست که امید ته کشیده ی ما رو فتیله شو یه کَمَکی روشن کرد .... امید به اینکه هنوز هست .... امید به اینکه این یکی ممکنه توهم نباشه .... "انسان"ی حقیقتا از جنس آفتاب ..... که مهرش بی دریغ و بی نقابه ...... دل نشینه و حاشیه نداره ...... نزدیکه ..... و تو رو هم نزدیک میکنه به خودت ..... به دنیای فانتزی و کمرنگ شده ای که روز به روز سرخورده تر میشی از بودنش ........ اما این آدم .... بهت امکان وجودشو باز نشون میده .......
شدم مثل قحطی زده هایی که به محض نزدیک شدن به غذا چنگ میزنن ..... من چنگ انداختم به حال ِ خوش این آدم ...... من چنگ انداختم به فضایی که ساخته ...... فضایی که ورای میز و صندلی و در و دیوار حس داره ...... روح داره ......... آرامش داره ...... دلم میخواد مثل جنگ زده ها پناهنده شم به کافه ش ..... مدتها بشینم ......... گوش کنم ..... نوش کنم ...........................
باز حافظو خوندمش ........... باز عکسای نابی بود که مدتها خیره میکندت ...... باز بارون بود و حمید مصدق ...... یه عالمه بارون ............. یه عااااااااااااالمه بارون ...............
این آدم ..... اتمسفرش ..... برام فقط آرام و قرار و گریه داره ............ سالها کوچیکتره و نگرانم میکنه مبادا به سن من رسید همین جای زجرآوری وایسه که من وایسادم .............. یک نفر باید توان داشته باشه .... محکم باشه ..... پیش بره ...... امیدوارم ... این آدم همون آدم باشه ....... که متوقف نمیشه ..... که سرخورده نمیشه ...... که دیوونه نمیشه و دلشو نمیکشه .............. امیدوارم ............
حال ِ خوشی داشتم وسط ایییییییییییییین همه آشوب امشب ............ حال خوشی که با طعم شورانگیز کافه ش تجربه کرده بودمش ............ حال ِ خوشی داشتم امشب .................
* قریبه ای که انگار واقعا قریبی نه غریب ..... بد زدی ..... تلخ گفتی ..... و جز حقیقت هیچی نبود متاسفانه ...... ممنونم ازت ....
________________________________________________
انگار قسمت نیست بخوابم امشب .... تا نیت میکنم یه چیزی تو مغزم وول میزنه که دلم میخواد ثبتش کنم ....
نادر ابراهیمی الکی نگفت "بگذار مردم دروغهای خوب را باور کنند"............. منم از اون دست آدماییم که هرچقدرم همه بگن تصورات و انتظاراتت دروغین و توهمه ..... ترجیح میدم این دروغ و توهمِ خوب باشه .... هم حال ِ خودمو خوب کنه هم اطرافیانمو ...... اصلا حقیقت مگه از نظر همه ی ما یه چیزه ..... مگه چند سال عمر می کنیم که سر اینکه کدوم حقیقیه بخوایم ستیز کنیم ...... چقدر ارزش داره لحظه لحظه ی زندگی رو نابود کنی سر چیزی که انقدر مبهم و گمه که هرگز و هرگز نمیشه فهمید تهش چیه و راستش کدومه ....... پس بگذار ..... بگذار مردم دروغهای خوب را باور کنند ......
نترس از آدما ریحان .... باورشون کن ..... حتی دروغای خوبشون رو ..... خودت دیدی بعضی دروغارو وقتی اطرافیان باور میکنن میشه بخشی از وجود ِ تو ..... پس بزار اگر دروغ خوبی هست با باور ِ صادقانه ی تو بشه بخش خوبی از وجود ِ طرف ...... با ترس و لرز دنبال یه چیز دیگه نباش ...... با اضطراب و وسواس نکته سنجی نکن که تهش بگی اه .... اینم دروغ بود .... خوتو آزار بدی و بیشتر و بیشتر کز کنی و دیوونه بشی .....
باور کن ریحان ....... دروغهای خوب رو باور کن .....................
من نه منم........
ما را در سایت من نه منم..... دنبال میکنید
برچسب: نگار حائری,نگار جواهریان,نگار نصر,نگار عابدی,نگار فروزنده,نگارخانه ایرانی,نگار,نگار جواهریان رامبد جوان,نگار جواهریان و رامبد جوان,نگارستان سیرجان,
نویسنده:
بازدید: 72