هیچوقت قبل از سفر استرس نداشتم .... حتی اون شبی که از تبریز تا ورزقان یه دربست گرفتم و از خستگی عقب ماشین خوابیدم تا راننده منو برسونه به مقصد ذرهای استرس نداشتم .... آرام ِ آرام ِآرام ....... آرامش عجیبی که مدتهایت به اون شکل تجربهش نکردم ... آرامشی که از یه قلب مطمئن سرچشمه میگرفت ........
الان قسمت شده بعد از مدتها که میخواستم و نمیشد .... برم ورزقان باز ....... توفیق اجباری ... هم دلم پر میکشه هم اصلا نمیخوام حتی از دور ببینمش ...... برای اولین بار استرس دارم از سفر ..... برای اولین بار از شدت استرس پاهام یخ کرده ... حالت تهوع دارم .... و آشوبم ...... گریه هم که هرازگاهی ..... با پررنگ شدن لحظههای آنچه که بودم زمانی .............
دارم میرم با یه حجم وسیعی از جای خالی آدمها مواجه بشم .... و نمیدونم عکسالعملم چیه ..... هرچی هست همسفرام ذرهای درک نمیکنن ................ چون حالش حال ِ آدمیزاد نیست ........ چون من اگه آدم بودم به جایی نمیرسیدم که از برگشت به مکانی که دلچسبترین و ارزشمندترین لحظههام توش شکل گرفته استرس بگیرم ....................
هر سفر قصهی خودشو داره ..... نمیدونم این سفر چی رقم بزنه ....... منو به کجا برسونه ..... چی داره که با این شرایط درهم ریخته داره منو میکشونه اونجا ...............
حالم خوب نیست ریحان ..... حالم واقعا خوب نیست ..... تحمل هیچکس و قبل از هرکس و هرچیز آینه رو ندارم ...... مدتهاست ...... اونوقت الان ..... تو سفری که با یه آدم جدید شروع میشه ..... کسی که تا الان فقط همکار بوده نه دوست ...... باید برم ورزقان؟؟؟؟!!!.... یعنی هرجور من فرار میکنم عکس عمل میکنه؟!..... صاف میفتم وسط دنیایی که اشارهای به اسمش کافیه برای غرق شدنم ............. امیدوارم دقیقهی نود مسیر عوض بشه ......
دیگه حرفی ندارم .... حس و حال خوب و بد قاطیه!!!!!!......... و نتیجهش فقط تهوعه .....
من نه منم........
ما را در سایت من نه منم..... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 77