آدم گاهی برای خودش خیلی مجهول میشه .... نمیفهمه چی درسته و چی غلط .... کجا داره خودشو خر می کنه و کجا حقیقیه ..... کجا تونسته با واقعیتا کنار بیاد و کجا نتونسته و توهمشو داره ...... این روزا گیجم .... انقدر که یکسری قصهها رو بالا پایین میکنم که بفهمم چی بوده و چی شده دارم خل میشم ........ اما یک امر به نظرم بدیهی رسیده .... که برخلاف اونچه که همه از من میبینن و حتی خود ِ من از خودم میدیدم .... من آدم بسیار ترسویی هستم که از قبول مسئولیت بینهایت واهمه دارم ..... و البته این واهمه از ایدهآلگرایی مزخرف و افراطی و احمقانهای سرچشمه میگیره که توهم داشتم بهتر شده .... ولی فقط تونستم روش سرپوش خوشگلی بزارم .... انقدر که خودمم گول بزنه ..... وقتی از یه سری قصهها عبور میکنم و بعد از مدتها بررسیش میبینم چقدر فاجعهآمیز عمل کردم .... و چقدر کودکم .... کودکی که ادای آدمای شجاع رو درمیاره ...... کلی پاشو میکوبه زمین که من میخوام فلان .... و وقتی بهش میدون میدن میترسه و میشینه عقب ........ کز کرده و منتظر واقعهست ...... خوب نیست .... این همه ضعف از یه مدعی خوب نیست .......
مثل آدمیم که ماههاست حالت تهوع داشته ...... و حالا بالا آورده و راحت شده ....... اعتراف حال آدمو خوب میکنه ....... اعتراف آدمو سبک میکنه ......... مهم نیست چی پیش میاد .... موقع نوشتن اعترافات فکر نمیکنم که گفتنش درسته یا نه .... چون تصمیم گرفتم بگم ...... ویرایشش نمیکنم چون بازخوانیش ممکنه منو پشیمون کنه از زدن بعضی حرفا ........ بعد از اینکه تموم شد نوشتنم فکر نمیکنم که باید ارسال کنم یا نه ...... سریع میزنم بره و راحت میشم .... و حتی بعدش هم به این فکر نمیکنم که شنونده چه برداشتی داشته و الان چه فکری میکنه ....... مهم این بوده که حرف تو وجود من نمونده گند بگیره ...... خلاصه که امشب سبکم ............ به قیمت حقیر شدن احتمالی حرفایی زدم که وااااااااااقعا گفتنش برام سخت بود چون دقیقا یه جاهاییش زیادی کودکانه بود واسه منی که شاید خاله ریحانه باشم ولی مادربزرگم هستم ........ سخت بود ..... خیلی سخت بود گفتن حرفایی که حتی یک دورم برای خودت مستقیم ازش حرف نزدی ....... به کنایه و شعر و متن و ..... آره .... ولی مستقیم نه ..... حتی دقیق پیداش نکرده بودی این غدهی سرطانی رو ................. تمام شد ...... عمل موفقیتآمیز بود ......
یک دوره غارنشینی برای خودم تجویز کردم ........ و غرق شدن و غرق شدن بیشتر در کار .......
رییسم امروز میگفت من اگر بچه داشتم دوست داشتم یه دختر مثل تو باشه که هر روز باهاش دعوا کنم :)) من فقط خندیدم و بهش نگفتم که گاهی چقدر بیرحمانه شبیه بابامه ................. انقدر که اگر انقدر حریم نداشتم و نداشت .... بارها میپریدم بغلش و گریه میکردم ...... مدتها ..... مدتها ....................
این روزا ........ تعریفی براش ندارم ...... مضحک و خالیه .... و الکی شلوغه ........ این روزا به فراموشیهای مکررم فکر میکنم ... به اینکه انقدر غرقم که ایستگاه اتوبوسو رد میکنم ...... به اینکه با چشمای باز وقتی منتظر تاکسیم انقدر غرقم که وقتی سرمو تکون میدم و به خودم میام صدم ثانیهای طول میکشه بفهمم کجام و چرا هستم و اصلا چه زمانیه ........ به اینکه هرچی فکر میکنم و تقویمو بالا پایین میکنم یادم نمیاد چندشنبهست و چندمه .................. آلزایمر مرض خوبیه ....... بقیه رو شاید اذیت کنه .... ولی فکر کنم زمان خیلی سریعتر و خالیتر میگذره برای اونی که آلزایمر داره ........ که فکر کنم دچارش دارم میشم ............. شکر .......
من نه منم........
ما را در سایت من نه منم..... دنبال میکنید
برچسب: سردمه صد لحافم کممه,
نویسنده:
بازدید: 67