کار گیتی را نوائی مانده نیست
روز راحت را بقائی مانده نیست
زان بهار عافیت کایام داشت
یادگار اکنون گیایی مانده نیست
وحشتی دارم تمام از هر که هست
روشنم شد کآشنایی مانده نیست
دل از این و آن گریزان میشود
زانکه داند باوفایی مانده نیست
زنگ اندُه گوهر عمرم بخورد
چون کنم کاندُهزدایی مانده نیست
کوه آهن شد غمم وز بخت من
در جهان آهنربایی مانده نیست
با عنا میساز خاقانی از آنک
خوش دلی امروز جایی مانده نیست
من نه منم........
ما را در سایت من نه منم..... دنبال میکنید
برچسب: خاقانی,خاقانی ایوان مدائن,خاقانی اشعار,
نویسنده:
بازدید: 63